تألیف، داستانک

یک و نوزده می‌شود بیست!

تمرین رژه

نگارش اول

کتاب می‌خواندم که آمد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق. انگار که تمرین رژه می‌کرد. تا این‌که بالأخره رضایت داد وسط اتاق بایستد. نگاهی به ساعتش انداخت و با خودش گفت: یک و نوزده (۱:۱۹). سر از کتاب برداشتم و به او گفتم: بیست! پرسید: یک و بیسته؟ (۱:۲۰) گفتم: نه! یک و نوزده می‌شه بیست! متوجه نشدم خندید یا سر تکان داد چون حواسم رفت به قلم و کاغذی که برداشتم و نوشتم: کتاب می‌خواندم که آمد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق… .

 نگارش دوم

کتاب می‌خواندم که آمد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق. انگار که تمرین رژه می‌کرد. تا این‌که بالأخره رضایت داد وسط اتاق بایستد. نگاهی به ساعتش انداخت و با خودش گفت: یک و نوزده (۱:۱۹). سراز کتاب برداشتم و به او گفتم: بیست! پرسید: یک و بیسته؟ (۱:۲۰) گفتم: نه! یک و نوزده می‌شه بیست! خندید و من نگاهم رفت به طرف ساعتِ روی دیوار: ۱:۲۰ بود.